اوضاع و احوال این چند مدتم خلاصه شده توی یک کلمه "ناکامی"
ناکامی ای که باعث شد باور کنم ضعیفم انقدر ضعیف که نتونم جلو خودم و بگیرم تو جمع بزنم زیر گریه
اونم سر مسئله ای که اهمیتش به اندازه یه( .) نقطه اس...
کی فکرشو می کرد با اون همه غرور از یه شکست شاید کوچیک ،کوچیکتر بشم
نمیدونم شاید، باید بذارمش به حساب یه تلنگر!؟
تنلنگری که بهم می خواد بفهمونه بابا زندگی با اون روح نازک نارنجیت جور در نمیاد،برو خودتو اصلاح کن
راستی تا حالا این طوری فکر نکرده بودم شاید باید این شکستارو به فال نیک بگیرم،شکستایی که
بسازه منو،محکمم کنه و بهم بفهمونه زندگی اون چیزی نیست که تو این بیست سال واسه خودت
ترسیم کردی و باهاش خوش بودی!
پس نتیجه می گیرم که:
ناملایمات همیشه جزئی از زندگی بوده و هست باید یاد بگیرم که چطوری باهاش کنار بیام ،این خودش
به نوعی پیروزیه،و صد البته که هنر واقعی همینه !
+ نوشته شده در
88/07/23ساعت 9:31  توسط سما
|
بی حس و حال تر از همیشه دارم جمعه ام و تلف می کنم.توی این چند روز چیز هایی رو فهمیدم که ناامیدیم رو مضاعف کرده گرچه این نامیدی بیشتر زندگی دنیویم رو تحت شعاع قرار می ده،نمی دونم شاید اگه با دید وسیع تری به این قضایا نگاه کنم شاید سر آغاز فصل جدیدی توی زندیگیم باشه...حداکثر نتیجه این بود که توی رابطم با خدام تجدید نظر کردم و فهمیدم که پشتوانه ای محکم دارم که می تونم همیشه بهش رجعت کنم.من به خودم رحم نکردم ولی به این ایمان اوردم که اون رحیمه...و من اگر چه نا امیدم ولی آرامش دارم،آرامشی که فقط و فقط با وجود اون و حضورش توی زندگیم حاصل شده گرچه من از اون غافل بودم و سال ها توی نادانی به سر می بردم.
اما شکر می کنم که به لطف واسطه هاش من رو متوجه اشتباهاتم کرد که تا بیشتر از این توی آتیش غفلت نسوزم.
پ.ن: الهی شکرت که پیر نشده استغفار کردم که استغفار پیر استهزا ماند.
+ نوشته شده در
88/07/03ساعت 14:10  توسط سما
دیروز از تلویزیون جمله ی قشنگی رو شنیدم
که می گفت:
"گاهی زیر بارون قدم زدن وتسبیح خدا رو گفتن خیلی بهتر از اینکه توی مسجد نشسته باشی به فکر کفشات باشی"
پ.ن:گفتم این جمله شاید بی مناسبت با این هوا و حس و حال نباشه!
پ.ن:بعضی وقتا وبلاگ و بلاگفا آخرین سرپناهه
+ نوشته شده در
88/06/29ساعت 22:50  توسط سما
|
چون نامه جرم ما به هم پيچيدند
بردند به ديوان عمل سنجيدند
بيش ازهمگان گناه مابود ولي
ما را به محبت علي(ع)بخشيدند .
+ نوشته شده در
88/06/19ساعت 17:13  توسط سما
|
۴ هفته گذشت،به همین راحتی!با خودم گفتم که نمی ذاری به این جاها بکشه افسوس که چقدر ساده بودم.گفتم دیگه تو این چند روز حتما" میای سراغم انگاری یادم رفته بود که این غرورت سخت تر از این حرفاست...
بعد چند سال فهمیدم که تو دلت چی می گذره حرفات همه صد من یه غاز و،دروغین...
این روزا همش کارم شده تاسف خوردن،به خاطر تلف کردن وقتم، احساسم به خاطر اینکه خام شدم.حماقت کردم گفتم آره همه چیز درست میشه من فقط خوبیت و میخواستم ولی تو ... هرگز نفهمیدی
آخر سرم گفتی که تو هیچی نیستی
اقرار میکنم که بزرگترین خریت زندگیم "تو" بودی و دوست داشتنت.با این همه نمیدونم چرا باز منتظرم. دیشبی فقط از خدا یه چیزی خواستم اونم توانایی برای فراموش کردنت بود...
می خوام امروز تماما" از زندگیم پاکت کنم،انگار که هیچ اتفاقی نیافتده نه کسی اومده نه کسی رفته،به اندازه کافی هم بهای این رابطه و جدایی رو پرداختم به اندازه کافی حسرت خوردم و به اندازه کافی پشیمون شدم.
دیگه نه می خوام بهت فکر کنم نه به خاطرت غصه بخورم نه می خوام دربارت بنویسم...
فقط میسپرمت به دست همین سه نقطه ها ...
+ نوشته شده در
88/06/18ساعت 16:12  توسط سما
|
سرانجام
اندوه این چند هفته
همه یک جا
در سمت چپ سینه ام
تیری شد یادگاری...!
پ.ن:دیگر از تو نه یادی می خواهم و نه یادگاری
همه اش مال تو . . .
+ نوشته شده در
88/06/17ساعت 21:52  توسط سما
|